جلسه اول شرح حافظ

رنجبر گل‌محمدی: وحدت، سرمنشأ تفکر عرفانی، و ناشر وحدت در عالم سیدالشهدا علیه‌السلام است و هیچ عرفانی اگر منتهی به گودی قتلگاه نشود، عرفان نیست/ وقتی سیدالشهدا علیه‌السلام بهشتی را که نماد کثرت بود نشان اصحابش داد، ایشان رد کردند، چون به دنبال وحدت بودند و وحدت را خلاصه در وجود امام حسین علیه‌السلام یافتند/ حـافـظ، از جمله‌ی عارفانی است که درک کرده بود سیدالشهدا(ع)، ناشر وحدت در عالم است و لذا اشعار او درون‌مایه‌های عاشورایی دارد / شعر او شمشیری عاشورایی است که از آن خون می‌چکد.

 

صوت کامل جلسه

 

 

اولین جلسه شرح عاشورایی بر غزلیات حافظ، در روز چهارشنبه یازدهم اسفند ماه 94 برگزار شد. غلامعلی رنجبر گل‌محمدی در این جلسه به پاره‌ای از مقدمات درباره دلیل التزام به شرح عاشوراییِ غزلیات حافظ پرداخت.

 

گل محمدی با اذعان به اینکه سرمنشأ تفکر عرفانی، وحدت است، گفت: شارح و ناشر وحدت در عالم وجود سیدالشهدا علیه‌السلام بوده و هیچ عرفانی اگر منتهی به گودی قتلگاه نشود، عرفان نیست بلکه گمراهی است.
وی با اشاره به متن اشعار حافظ، او را از جمله‌ی عارفانی دانست که شارح و ناشرِ وحدت بودنِ سیدالشهدا علیه‌السلام در عالم را درک کرده است و لذا اشعار او درون‌مایه‌های عاشورایی دارد.
او در ادامه بیتی معروف از دیوان این شاعر شیرازی را نمونه آورد و گفت: اینکه حافظ می‌گوید: «دوش از مسجد سوی میخانه آمده پیر ما/چیست یاران معاشر (طریقت) بعد از این تدبیر ما» اشاره دارد به آن شبی که سیدالشهدا شبانه ترک حج و مسجدالحرام کرد و رو به سوی گودی قتلگاه (میخانه) آورد تا جام وحدت و معرفت را منتشر کند. لذا تدبیر یاران معاشر (سالکان عاشورایی) این است که خود را بدانجا رسانند تا طعم وحدت را چشند.
رنجبر گل‌محمدی در پاسخ به این سؤال که: «منظور از وحدت چیست؟»، از قول قائلان وحدت وجود در عالم پاسخ داد: ایشان معتقدند عالم در عین کثرت، در وحدت است، یعنی چیزی جز خداوند وجود ندارد. مثلاً وقتی برای جُنِید (عارف قرن دو و سه) روایتی می‌خوانند که «کان‌الله و لم یکن معه شیء» یعنی روزی در عالم بوده است که خدا بوده و غیر از او هیچ چیز دیگری نبوده است، جنید می‌گوید: «الآن کما کان» یعنی اکنون هم همین‌گونه است. شیخ محمود شبستری نیز در کتاب گلشن‌راز که یک دور عرفان کامل است می‌گوید: «جناب حضرت حق را دویی نیست/در آن حضرت من و ما و تویی نیست/من و ما و تو و او هست یک چیز/که در وحدت نباشد هیچ تمییز». شاعر دیگری هم گفته است: «موج‌هايي كه بحر هستي راست/جمله مر آب را حباب بود/گرچه آب و حباب باشد دو/در حقيقت حباب آب بود/پس از اين روي هستي اشيا/راست چون هستي سراب بود». از این روست که برخی عرفا وحدت را رحمانی و کثرت را شیطانی می‌دانند. البته حضرت امام خمینی رحمه‌الله‌علیه کثرت را محل گذر برای رسیدن به وحدت دانسته و ماندن در آن را ضلالت خوانده است.
گل‌محمدی در تبیین این مسئله به طنزی معروف اشاره کرده و گفت: مادر و دختری در کنار ویترین طلافروشی بودند و دختر مبهوت زیورآلات. مادر گفت طلاها را رها کن و به فکر طلا فروش باش که اگر آن را به دست آوری همه‌ی این طلاها یک جا برای تو خواهد بود.
سپس از این مثال گریزی به مسئله انتشار وحدت از وادی امام حسین علیه‌السلام زد و گفت: وقتی سیدالشهدا علیه‌السلام بهشتی را که نماد کثرت بود (زیرا که به آب و درخت و میوه و باغ و حور و انواع خوشی‌ها وصف می‌شود) از بین دو انگشت نشان اصحابش داد، ایشان رد کردند، چون به دنبال وحدت بودند و وحدت را خلاصه در وجود امام حسین علیه‌السلام یافتند. «گفتم خیال زلفت روزم سیه نموده/گفتا خیال خالم از شب سیه‌تر آید»؛ زلف علامت کثرت و خال علامت وحدت است.
این شارح عاشوراییِ غزلیات حافظ با اعتراض به اکتفا به معانی ظاهری معاشقه‌های حافظ در اشعارش و تفسیر تاریخی این اشعار گفت: داد حافظ آن است که مردم محل وصول به وحدت را تنها گذاشتند. شعر او شمشیری عاشورایی است که از آن خون می‌چکد.
وی با ذکر این نکته که حافظ در زمان خویش «رندانه» به موضوع عاشورا پرداخت، به طوری که قریب به اتفاق مردم این موضوع را نفهمیدند، تأکید کرد: شرط فهم اشعار حافظ بصیرت است و در زمان کنونی نیز، تنها برخی علمای بصیر معاصر، این راز را برای ما کشف کردند.
گل‌محمدی، نظیره‌ و تتبعی که از یکی از اشعار حافظ (گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید...) گرفته و در مورد امام زمان (عج) سروده بود را خواند:
«گفتم غم تو دارم، این غصه کی سرآید/گفتا گهی که خورشید، از غرب ساغر آید
گفتم خیال زلفت، روزم سیه نموده/گفتا خیال خالم، از شب سیه‌تر آید
گفتم که این جدایی رسم وفا نباشد/گفتا وفا در این ره، با رسم دیگر آید
گفتم که بزم عشرت کی می‌شود مهیا/گفتا به جمعه‌ای که، عیشت مکرر آید
گفتم که ای پری‌رو کی می‌رسی به دادم/گفتا در آن زمان که داد بشر درآید
گفتم قرار و صبرم هجرت ربوده از کف/گفتا به دل قرارت، این جمعه از در آید
گفتم بده چراغی تا راه گم نگردد/گفتا مخور غم ره، یک پیر رهبر آید
گفتم که پیر ما شد، بر خال تو گرفتار/گفتا به راه مقصود، یک پیر دیگر آید»
گل محمدی در مورد علت به کاربردن واژه «بزم» به جای «رزم» در بیت چهارم گفت: با اینکه روز ظهور روز رزم‌آوری است اما از این جهت که روز انتقام از قاتلان شهدای عاشورایی نیز هست، علاوه بر رزم، بزم و شادی شیعیان نیز مهیاست. واژه عشرت نیز اشاره به عاشوراست.
وی در خاتمه با اشاره به بیت هفتم گفت: ما از امام زمان (عج) در دوران غیبت چراغ حسینی خواستیم و او هم به ما چراغ خمینی (ره) را داد. و دقیقاً بعد از ده سال، این عشره‌ی عاشورایی را تحویل پیر دیگر داد.
ضمناً مقرر شد در جلسه آینده که در روز چهارشنبه هفته آینده 19 اسفنده ماه سال 1394 برگزار می‌شود به شرح شعر «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...» پرداخته شود. شایان ذکر است این جلسه همراه با نماز مغرب و عشاء در حسینیه حضرت اباالفضل علیه‌السلام واقع در کهریزک برگزار خواهد شد و پس از اتمام شرح، به مدت یک ساعت نیز فرصت پرسش و پاسخ پیش‌بینی شده است.

 

 

 

 

 

 

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

 

 

 

 

واژه «یوسف» هم اشاره به اسارت روح پاک انسان‌در چاه نفس خویشتن دارد و هم اشاره به انسان کامل (امام زمان (عج)) است / از طرفی یوسف به معنای کسی است که بسیار تأسف می‌خورد. از وجوه تسمیه این اسم بر یوسف نبی(ع)، تأسف بسیار وی بر مصائب سیدالشهدا(ع) بوده است. ازاین‌رو: از دلایل نامیدن امام زمان(عج) به یوسف زهرا(س)، تأسف دائمی ایشان بر سیدالشهدا(ع) است: «لأندبنک صباحاً و مساء...» / بازگشت انسان از اسارت نفس منوط به بازگشت به سوی یوسف زهرا(س) از طریق سلوک عاشورایی است.

 

دومین جلسه شرح عاشورایی بر غزلیات حافظ، در روز چهارشنبه هجدهم اسفند ماه 94 برگزار شد. رنجبر گل‌محمدی در این جلسه به شرح شعر «یوسف گمگشته» پرداخت که در ذیل تنها به بخشی از آن اشاره شده است.

یکی از ویژگی‌های شعر حافظ آن است که انسان را به رگبار واژگانی می‌بندد که هر کدام در واژه‌نامه عرفانی معانی تفصیلی دارد. در غزل «یوسف گمگشته» بیش از 50 کلیدواژه ذکر شده است که شرح هریک نیازمند جلساتی متعدد است. در ادامه به اجمال به معنای ترکیب وصفی «یوسف گم‌گشته» پرداخته خواهد شد.
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
اولاً: «یوسف» روح شریف، مظلوم و مطهر انسان را گویند. چراکه هم ظاهر انسان و هم باطن وی زیباست. اگر در اینجا نام خاص یوسف نبی علیه‌السلام به خدمت گرفته شده است از باب زیبایی ظاهر و باطن آن پیامبر است. البته: علت دیگر این استخدام، زندانی بودنِ یوسف علیه‌السلام، در زندان فرعون است، که به کار بردن واژه «یوسف» برای دیگر انسان‌ها: اشاره به اسارت روح شریف و پاک انسان‌ها در تفرعن و چاه نفس خویشتن دارد. بدین معنا که انسان نیز می‌تواند مانند یوسف پیامبر علیه‌السلام (که به حسب ظاهر سیر تکاملی از قعر چاه به کمال عزت داشت) از چاه نفس به روح مطهر خویش بازگردد و به کمال واصل آید.
ثانیاً: واژه یوسف در این شعر، حمل به انسان کامل (امام زمان (عج)) نیز شده است. زیرا امام زمان (عج) نیز آن روح شریف، مظلوم و مطهری است که زندانی جهل و تفرعن انسان‌هاست. حال هر دو معنا (1. یوسف به معنای انسانِ اسیرِ نفس و 2. یوسف به معنای انسانِ کاملِ اسیرِ جهلِ مردم) می‌تواند مد نظر باشد. واژه یوسف، گنجایش چند معنا را در خود دارد. همچنانکه واژگان قرآن اینگونه‌اند. برای فهم بهتر مثالی از قرآن زده می‌شود:
در مورد آیه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً» علاوه بر حجیت ظاهر آن که انسان را نسبت به امانت‌داری آن امانت الهی ظلوم و جهول خوانده است، لایه‌ی دیگری از معنا در روایتی مشخص شده است که: منظور از انسان در این آیه، انسانِ کامل (ائمه(ع)) است که امانت الهی را حمل می‌کند، که در این صورت این معنا (انسان کامل) با معنای ظاهری ظلوم و جهول مناسب نیست. از این رو در ادامه روایت، ظلوم و جهول را به معنای مظلوم و مجهول گرفته است، که به واقع از اوصاف انسان کامل است.
مشاهده می‌شود که واژگان قرآن در عین وحدت لفظ، می‌توانند معانی متعددی را افاده کنند. البته این معانی در طول یکدیگر هستند و می‌بایست ارتباط آن‌ها با هم کشف شود. در آیه فوق، ارتباط معنای ظاهری با معنای باطنی که در روایت آمده است و متضاد هم هستند، بدین طریق است که: نجات انسان ظلوم و جهول، از طریق وصل به انسان کاملِ مظلوم و مجهول (ائمه‌(ع)) میسر خواهد بود.
حال در مورد ارتباط لایه‌های معنایی واژه یوسف در شعر حافظ نیز باید گفت: بازگشت انسانِ اسیر نفس از اسارت نفس، منوط به بازگشت او به سوی یوسف زهرا سلام‌الله‌علیهما خواهد بود که اگر چنین شود هر دو یوسف به کنعان بازگشته‌اند. بنابراین حافظ مانند بسیاری از آیات قرآن، با یک واژه، بیش از یک معنا را مراد کرده است.

اما لایه‌های معنایی واژه یوسف در این شعر، بدین‌جا ختم نمی‌شود. واژه یوسف در ادبیات از ریشه «أسف» به معنای کسی است که تأسف می‌خورد. از وجوه تسمیه این اسم بر یوسف نبی علیه‌السلام، تأسف بسیار وی بر مصائب سیدالشهدا علیه‌السلام بوده است. همچنانکه نوح نبی علیه‌السلام به جهت کثرت نوحه بر اباعبدلله علیه‌السلام نوح نامیده‌ شده است. از این رو: دلیل نامیدن امام زمان(عج) به یوسف زهرا سلام‌الله‌علیهما (علاوه بر معنای فوق: یوسف به معنای انسانِ کاملِ اسیرِ جهلِ مردم)، تأسف دائمی ایشان بر سیدالشهدا علیه‌السلام نیز می‌باشد: «لأندبنک صباحاً و مساء...». بنابر این نظر، جمع بین معنای فوق (یعنی: بازگشت انسانِ اسیر نفس از اسارت نفس، منوط به بازگشت او به سوی یوسف زهرا سلام‌الله‌علیهما خواهد بود) با این معنای عاشورایی، این می‌شود که: بازگشت به سوی یوسف زهرا سلام‌الله‌علیهما منوط به همراهی عاشورایی با وی در «لأندبنک» است که اگر چنین شود هر دو یوسف به کنعان بازگشته‌اند.
واژه یوسف، گنجایش همه‌ی این معانی را دارد. همچنانکه واژگان قرآن اینگونه‌اند؛ این انطباقِ زبانی شعر حافظ با ساختار زبانی قرآن نیز از وجوه معنایی «هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم» است؛ یعنی علاوه بر محتوا، ساختار زبانی غزلیات وی نیز تبعیت از ادبیات قرآنی دارد.
واژه «گم‌گشته» نیز به قرینه‌ی دومعناییِ واژه یوسف، دو معنا دارد. اولاً: حکایت از گمگشتگیِ روحِ پاکِ انسانِ اسیرِ نفس دارد. ثانیاً: مُشیر به غیبت انسان کامل (امام زمان (عج)) است. البته انسان کامل گم نمی‌شود چراکه خود هادی راه است؛ بلکه دلیل اتصاف وی به گمگشته، بدان جهت است که آن یوسف، برای انسانِ اسیرِ نفس که او را نمی‌بیند گمگشته است نه اینکه خود، راه را گم کرده باشد. روح شریف، مظلوم و مطهرِ گمگشته انسان نیز، با یافتن یوسف زهرا سلام‌الله‌علیهما، پیدا خواهد شد (=جمع بین لایه‌های معنایی مانند فوق). این هم که گفته‌اند:
گم شدن در گم شدن دین منست/نیستی در هست آیین منست
حال من خود در نمی‌آید به نطق/شرح حالم اشک خونین من است
به همان جهت است که انسان برای بازگشت با روح پاک خویش، باید به دنبال آب زلال ظهور انسان کامل بگردد؛ و در این گردیدن، اگر حال اشک همراه اشک خونین امام زمان(عج) (لأندبنک صباحاً و مساء...) نباشد، گردش به دور خود و در جا زدن بوده و یوسف گمگشته به کنعان باز نخواهد آمد.

 

 

 

Please publish modules in offcanvas position.