بیا جانا که شیدای تو باشم

اسیر چشم شهلای تو باشم

من از خاکم نگارا این عجب نیست

که خاک زیر پاهای تو باشم

------------------------------------------

بزن با تیغ ابرو گردنم را

فنا کن در غمت جان و تنم را

سپس در آتش عشقت بسوزان

تماشا کن چو شمعی مردنم را

(این شعر در مورد بازداشت 15 ملوان انگلیسی توسط نیروی دریائی سپاه پاسداران در سال 1384 سروده شده است)

من تفنگم را به كف دارم هنوز
همت و عشق و شرف دارم هنوز
من تفنگم را زمين نگذاشتم
شوق جبهه عزم صف دارم هنوز
زنده ام اي خصم بيش از پيش من
دُرّ ايمان در صدف دارم هنوز
مي شكوفد در دلم انگيزه ها
صد بهارستان هدف دارم هنوز
من بهار جنگ را نوشيده ام
هم طراوت هم شعف دارم هنوز
با ولايت سخت پيمان بسته ام
عهد با شير نجف دارم هنوز
مرد صلحم ليك در وقت نبرد
مشت هايم مي شود فولاد سرد
گرچه ما را نيست باكس شور جنگ
ليك پر باشد خشاب اين تفنگ
پس بدان اي دشمن خونخوار پست
در خشابم شصت ميليون نفرت است
در تمام خطه ايران زمين
شصت ميليون مرزدار اندر كمين
مرز ما دژهاي عشق و همت است
برج هاي غيرت يك ملت است
ما مسلمانيم و پابند و اصول
نيست در آئين ما ذلّت قبول
مردي و آزادگي آئين ماست
اختيار ما به دست دين ماست
رهبري داريم و پيري بي بديل
امر او بر هر مسلماني دليل
او دليل راه ما و پير ماست
هر چه فرمايد همان تدبير ماست
رهبر ما كاوه آهنگر است
حيدر بدر و حنين و خيبر است
ما زنسل كاوه اما چون حسين(ع)
با درفش كاوياني در حنين
تو چه مي داني ابله من كي ام
من ز نسل كاوه ام ايرانيم
آي ضحاك پليد مار دوش
واي اگر از كاوه برآيد خروش
يك اشاره بهر ما حجت بود
اين جواز خيزش ملت بود
هر وجب از خاك ايران وقت جنگ
بيشه اي باشد پر از شير و پلنگ
مي شود از شرق ايران تا به غرب
عرصه تك تازي شيران حرب
از جنوب خاك ميهن تا شمال
نيست امري بر سلحشوران محال
گيله مردانند ببر جنگلي
گوش جان دارند بر امر ولي
در بلوچستان و رود هيرمند
نسل رستم نسل سهراب يلند
مرزهاي غرب ما با كردهاست
هر كمينگاهش كُنام گُردهاست
تركمن ها تك سوار غيرتند
مرزداران غيور ملتند
مرزخوزستان سراسر روز و شب
دست مردان سلحشور عرب
مي درخشد ذوالفقار حيدري
در كف جنگاوران آذري
جاي جاي كشور ايران زمين
شير مردان لرستان در كمين
بندر عباس و سيريك و چابهار
دست تنگستاني چابكسوار
از عشاير هر چه گويم كم بود
از يم جنگاوري يك نم بود
آي آمريكا دمي انديشه كن
ريشه ات پوسيده ياد تيشه كن
از چه دور انداختي انديشه را
مي زني بر ريشه خود تيشه را
اي سيه مست سيه افكار گيج
تو كجا و سلطه بر آب خليج
سلطه بر ما آرزوي دور توست
آب هاي گرم اينجا گور توست
گر شوي نزديك تنب و قشم و كيش
گور خود را كنده اي با دست خويش
در هجوم تندروهاي بسيج
غرق مي گردي به گرداب خليج
امتحان كردي تو ما را بارها
گه به تحريم و گهي پيكارها
امتحان كن بار ديگر بخت خويش
تا بميري در شكست سخت خويش
آخرين راهت بود تكريم ما
چونكه سودت نيست در تحريم ما
دست امثال تو را ما خوانده ايم
زين همه جهل تو حيران مانده ايم
در تَوَهُّم رهنوردي مي كني
خفته اي و خوابگردي مي كني
تو كنون بيچاره گشتي در عراق
رفته اي تا چانه در اين باتلاق
تو به كابل غرق مشكل مانده اي
چون حماري پاي در گل مانده اي
آنچه دلخواه است اينك آن بود
ارتشت در تيرس ايران بود
از چه بر اين مهلكه تن مي دهي
ملت خود را به كشتن مي دهي
گر بخواهي ما امانت مي دهيم
راه منزل را نشانت مي دهيم
تا زمان هست و نگشته ديرتر
جان خود بردار و بگريز از خطر

(لازم به ذكر است كه رهبر معظم انقلاب پس از رويت شعر زیر ، شاعر را به ديدار حضوري طلبيدند)

 

خواب ديدم دوش خواب آفتاب
يوسفي خواهم كند تعبير خواب
خواب ديدم تا سحر از ناي پير
مثنوي مي نوشم از ميناي پير
دوش در خوابم قلم دلتنگ بود
دل پر از خون واژهاي جنگ بود
خواب ديدم باز سنگرهاي عشق
روشن از نور منورهاي عشق
مست و لا يعقل در آغوش تفنگ
عشق مي نوشيدم از لبهاي جنگ
دفتر شعرم هزار آواز داشت
بالهايي مملو از پرواز داشت
شعر دوشين رنگ سرخ لاله داشت
در فراق لاله رويان ناله داشت
دشت خوابم لاله باران گشته بود
مشهد شب زنده داران گشته بود
موج مي زد شهر شب از بي دلي
همدلي كو ؟ همدلي كو ؟ همدلي ؟
باز ديشب كربلا بود و بسيج
ياد شبهاي دعا بود و بسيج
باز ديشب دل هواي يار كرد
آرزوي حجله سومار كرد
اسب رهوار دعا زين كرده ام
اقتدا بر مرغ آمين كرده ام
خواب ديدم جاري اروند رود
موج مي زد شعر رفتن مي سرود
باز ديدم ناو دشمن در خليج
در هراس از تندروهاي بسيج
خواب ديدم سجده را بر مهر دشت
فتح فاو و ساقي والفجر هشت
از همان زهري كه دل مغموم بود
ساقي والفجر هم مسموم بود
دوش مي باريد عشق از جبهه ها
مستي و گمنامي و فقر و فنا
ساقي والفجر در آن بزم ما
هم غريب طوس بود و هم رضا ع
‌باز خط حاج عمران بود و من
رشك سرمستي چمران بود و من
باز محورهاي بوكان زنده شد
برف و سرماي مريوان زنده شد
خواب مي ديدم مرا دستي كريم
مي برد تا بركه هورالعظيم
سالها اينك پس از يك انتظار
مانده ام در غبطه هورالحمار
باز محورهاي ايوان شد پديد
دشت هاي سرخ مهران شد پديد
در هويزه كربلا باريده بود
خون ز چشم نخل ها باريده بود

من به ياد جنگ هاي تن به تن
درد پاتك مي زد از مهران به من
زخمهامان را نمك درمان نكرد
درد را هم ني لبك درمان نكرد
ساغر و پيمانه در سومار ماند
در ميان كوله بار يار ماند
كوله بار يار را بردار دوست
رنج و گمنامي غم ميراث اوست
انقلاب و نهضت پير خمين
زخم عاشورا و پيغام حسين (ع)
آنچه در ژرفاي قلب رهبر است
در ميان كوله همسنگر است
پاي در پوتين غيرت كن دلا
اقتدا بر پير همّت كن دلا
اين زمين بي حجّت و بي پير نيست
پير اين ميخانه بي تدبير نيست
پير پيران ، پير دارد در زمين
چشم مي بايد ، دو چشم پيربين
پير ما اينك تويي اي راهبر
دست ما را گير و تو الله بَر

***
ما اسير سحر و افسون مانده ايم
در حصار يك شبيخون مانده ايم
بار ديگر جبهه ها را زنده كن
كوچه ها از عطر خود آكنده كن
شانه ها خاليست از عطر شهيد
سينه ها چشم انتظار يك نويد
مشت ها آماده ايماي تو
قلبهامان خاك زير پاي تو
قلب سوزان بسيجي زنده است
سينه ها از عشق تو آكنده است
ما همه آماده سربازيت
جان فداي منصب جانبازيت
كرده اي با دست زخمي اقتدا
بر علمدار سپاه كربلا
دست تو پرواز را شرمنده كرد
يادگار پير ما را زنده كرد
تا انا الحق پير ما مأمور بود
بر سر دار فنا منصور بود
پير ما اينك تويي اي راهبر
دسـت ما را گير و تـا الله بَر

***

خواب دیدم ماه کنعان آمده

یوسف امشب تا جماران آمده

یوسف آمد راه را تفسیر کرد

خفتن اندر چاه را تعبیر کرد

من درون چاه ویل افتاده ام

قرن ها دور از کمیل افتاده ام

صالحان رفتند با آن رهنما

همچنان منصور بر دار فنا

وای جا ماندم در این دار خراب

در افق چیزی نمانده جز سراب

غیرتم آتش درون سینه کرد

خواب دوشین را پر از آئینه کرد

خنجری از پشت تا "مرصاد" آی

زخم هایم می زند فریاد آی

آی یاران آتش دل ، سرد شد

خاکریز هستی ام پُر درد شد

روح ما گندید در مُرداب درد

پس کجا هستند آن مردان مرد؟

وای جا ماندیم ما بیچاره ها

پس کجا هستید ای خمپاره ها

از دوکوهه تا بلندای سهیل

بر نمی خیزد مناجات کمیل

یادهای کرخه رفت و رنج ماند

قلب من در کربلای پنج ماند

پای ما افتاد در دام هلاک

جان ما غرق است در مرداب خاک

درد دارد این دل صد پاره ام

تشنه ی یک ترکش خمپاره ام

وای در غربت رها گشتیم ما

همچو ساز بی صدا گشتیم ما

ما که با صد رنج و غربت ساختیم

از چه در نَرد ملامت باختیم

باز در بی همزبانی گم شدیم

هم دل نامردم و مردم شدیم

نامُرادی های دوران دیده ایم

در میان دردها خندیده ایم

ما و گمنامی و بدنامی و ننگ

ما و یک رنگین کمان تزویر و رنگ

ما ریا با خویش و با مردم کنیم

راه خویش و راه مردم گم کنیم

گرچه نام و نانَکی در جلوت است

لیک یک "هستی خدا" در خلوت است

پس خوشا تنهائی و بی مردمی

چون علی با مردم و امّا گمی

می شنیدم کاش یک بار دگر

از لب خورشید آواز سحر

کاش تا اوج غزل پر می زدم

بار دیگر سر به سنگر می زدم

مثنوی ها می سرودم بی درنگ

از عروج سرخ آن مردان جنگ

مثنوی هایم در اینجا اَبتر است

شاه بیت شعر من در سنگر است

من در آنجا با غزل خو کرده ام

عطر سرخ لاله را بو کرده ام

پای آمالم ولی در قید ماند

قلب من در پاسگاه زید ماند

مین ها در دشت دل خنثی کنید

معبری تا حاج همّت وا کنید

کاش پای همِتم یاری کند

بار دیگر آبروداری کند

همره گردان تخریب بلال

بگذرم زین دامگاه پرضلال

من در آن آئینه کارون دیده ام

خویش را همسنگ مجنون دیده ام

عشق ، موسی را به کارون داد و رفت

داغ لیلا را به مجنون داد و رفت

ما کجا و جاری کارون کجا

ما کجا دلداری مجنون کجا

گرچه ما هم جبهه ها را دیده ایم

وادی عشق و صفا را دیده ایم

جنگها در قلب جنگل کرده ایم

سینه مهمان مَسلسل کرده ایم

سینه آماج تفنگ روبروست

پشتمان در تیرس نیرنگ دوست

جبهه ها باغ تفنگ و مُشت بود

ما زره هامان همه بی پُشت بود

عشق ، تا در موسیان سنگر گرفت

سجده هامان عطر نیلوفر گرفت

یاد شبهای حنابندان بخیر

آن تک جانانه در دشت جُفیر

شهر بستان شطّ خون در سینه داشت

در دل ویرانه هایش کینه داشت

شهر ، غمگین بود و یک دریا جنون

نخل هایش بی سر و غرقاب خون

زخم ترکش بر تن دیوار و در

کوچه های شهر هم بی رهگذر

می سراید از کُنار* خانه ای

مرغ حق آوای مظلومانه ای

حیف از آن یاران که رفتند از نظر

یادشان هم گشته مفقودالاثر

یادشان در دشت ها آلاله شد

خونشان هم در غزل ها لاله شد

دشت شب از بی کسی دلتنگ بود

خاک صحرا تا افق خون رنگ بود

خفته در آن دشت سرخ لاله گون

چل گل آلاله در چل دخترون

برده دل را توسن باد خزان

تا کنار مقتل چل دختران

می روم تا جسم دلداران پاک

چون گُلی برچینم از دامان خاک

اینک ای ساقی شراب ناب ده

این تن بی تاب ما را تاب ده

ساقی میخانه بعد از این توئی

مرشد فرزانه بعد از این توئی

واژه ی عشق و فنا را بی گمان

روح چون حلّاج تو شد ترجمان

گرچه دستان تو کم معنی شده

عشق با نام تو هم معنی شده

بار دیگر سنگری برپا کنید

پاتک بیهودگی خنثی کنید

کوله بار یار را بردار دوست

این امانت یادگار خون اوست

یک سبد آلاله از او مانده است

یک مُحرّم مثنوی او خوانده است

صد بهاران زندگی بر باغ داد

یک مُحرّم بر دل ما داغ داد

کوله بارش مملوء از قرآن بُود

یک سبد دارد ، که پُر ، از نان بُود

یک سبد نانی که از عیسی گرفت

قوّت جانی که از عیسی گرفت

عیسوی مسلک به سوی دار رفت

او به جنگ یک جهان زُنّار رفت

خون او را در کلیسا ریختند

بر صلیب کینه ها آویختند

شد به گلزار ولایت عندلیب

همچو عیسی رفت بالای صلیب

آن تفنگی که ز دستش شد رها

چون عصای موسوی شد اژدها

خون ما را سامری در جام کرد

در کنیسه عشق را اعدام کرد

سامری کوس شروع جنگ زد

بر سر بیت المقدس سنگ زد

پیر ما موسی ، ولیکن بی عصا

سینه اش سینای اصحاب کسا

تا که او «اذهب الی فرعون» شنید

بی یَد و بِیضا سوی فرعون دوید

بی مهابا زد به اردوی ستم

آنکه دارد یاری حق را چه غم

یاری حق چون سپیداری بلند

هست پشتیبان خلق سربلند

این سپیداری که قد افراشته

پیر ما در باغ گلها کاشته

پیر ما اینک توئی ای راهبر

دست ما را گیر و تا الله بَر

 

از سر كوچه ي يك دسته شقايق امروز

مي وزد بوي نسيم

مي رسد عطر بهار

***

هم نفس با گنجشك

همره شبنم موسيقي موزون نسيم

از تن كوزه ي مرطوب سحر

از لب سبز دعا

مي طراود گل سرخ

***

توسن تيزتك ذكر سحرگاهي من

مي برد همره خويش

تا علفزار وصال

دقتر واژه ي دلتنگي را

***

زائر خسته ي چشمان ترم

بر سر راه اميد

سالها منتظر است

سالها چشم به ژرفاي افق دوخته ام

باد ، در حوض وضو مي گيرد

چشمها غسل زيارت كردند

زير باران سرشك

***

همره باد سحر

سفري بايد كرد

تا ديار گل سرخ

تا صريح لب شيرين نگار

***

تشنه ام

تشنه ي كشف و شهود

تشنه ي ديدن لبخند گل سرخ انارم شب و روز

***

من به همراه نسيم

همسفر با گل سرخ

پا به پاي صلوات

جمعه را مي جويم

***

باد از بيشه ي سرسبز دعا مي آيد

از گلستان مفاتيح و جنان

منتظر بايد ماند

فصل روئيدن گل نزديك است

مي وزد از طرف قبله ي سجاده ي من

نفس صبح بهار

بوي يك باغ اميد

عطر يك جمعه ي سبز

فصل گل نزديك است

لاله از سينه ي دشت

سبزه از دامن كوه

كبك با قهقهه گفت

منتظر باش

كه خورشيد طلوع مي كند از مغرب عشق

***

سنبل از چينه ي باغ

اشك هاي گل حسن

خنده ي شانه به سر

نغمه قمري مست

مي سرايند گل نرگس را

***

باغ پر مي شود از نرگس مست

دشت پر مي شود از گندم عشق

باز دل وسوسه ي خوردن گندم دارد

امتحان نزديك است

***

اقتدا مي كنم اينك به پدر

كه به يك لحظه و يك جا

همه رضوان را

به دو گندم بفروخت

***

راه من ليك جدا مي شود از راه پدر

من ز راه دگري خواهم رفت

از گذرگاه جنون

كوره راهي كه از آن

همه ي اهل ملامت رفتند

***

از خيابان حضور

از گذرگاه شهود

تا بيابان فنا

از خم كوچه ي رندان غزل خواهم رفت

***

من تفال به غزل خواهم زد

به كتاب غزل پير خمين

تا قسم ياد كنم يوسف را

كه به مكاره ي بازار جنون

جمعه بازار وصال

بهر خال لب دوست

ناخلف باشم اگر من

همه هستي را

به جوئي نفروشم.

Please publish modules in offcanvas position.